شادمانه

جوک

عاشقانه ها

عکس های زیبا

مطالب کوتاه و خواندنی

فال و سرگرمی

خانه برچسب ها مطالب کوتاه و خواندنی

برچسب: مطالب کوتاه و خواندنی

مردها نمی دانند

مردها نمی دانند مردها معنای خیلی چیزها را خوب نمی دانند... نمی دانند همراهشان وقتی که می خندد لزوما حالش خوب نیست وقتی که میز شام را...

هنر شاد زیستن

هنر شاد زیستن شاد بودن هنر است، شاد کردن هنری والاتر لیک هرگز نپسندیم به خویش که چو یک شکلک بی جان شب و روز بی خبر از...

سخنان حکیمانه و پندآموز

******* سخنان حکیمانه و پندآموز ******* از بهلول پرسیدند در قبرستان چه می کنی؟ گفت: با جمعی نشسته ام که آزار نميرسانند، حسادت نمیکنند، تهمت...

نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش

نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش : به پسرم درس بدهید. او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به...

مرد ماهیگیر فقیر و ظلم پادشاه

مرد ماهیگیر فقیر و ظلم پادشاه ﻣﺮﺩ ﻋﯿﺎﻟﻮﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺪﺍﺭﯼ، ﺳﻪ ﺷﺐ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺳﺮ ﺑﺮ ﺑﺎﻟﯿﻦ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﻭ ﺭﺍ وادار کرد ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ...

آرامش برگ یا سنگ

آرامش برگ یا سنگ حکایت مرد جوانی است که کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود....

پسرک فال فروش

پسرک فال فروش از پشت پنجره نگاهش میکردم. پسرک فال فروش دیگر شده بود جزو انرژی های مثبت هر روز صبح! ده یازده سال بیشتر...

حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد

حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد اندر حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد روایت شده است که: شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون...

سه نفر محكوم به اعدام

سه نفر محكوم به اعدام روایت می کنند: در اوایل انقلاب فرانسه، سه نفر محكوم به اعدام با گیوتین شدند، آنها عبارت بودند از مرد...

بافتن

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش، اما حرفش هیچ‌وقت از یادم نمی رود،...

صاحب زیباترین قلب دهکده

صاحب زیباترین قلب دهکده روزی مرد جوان و بلندبالائی به وسط میدانگاه دهکده رفت و مردم را دعوت به شنیدن نمود. او با صدای رسائی...

پسرک واکسی

پسرک واکسی  ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرک واکسی حدوداً هفت ساله جلو آمد و...

باهوش ترین سگ

باهوش ترین سگ قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند، اما کاغذی را در دهان سگ...

مادرم

فقط ۸ سالم بود، تنم بوی مدرسه میداد، بوی دبستان، بوی لقمه هایی که مادرم در کیفم می گذاشت، آخ که چقدر این بو...

اعتماد

تا اون موقع زیاد از خانواده دور نشده بودم و حالا قرار بود به مدت چند سال برای تحصیل به یه شهر دیگه سفر...

شاید این مطالب را هم بپسندید

بدون تصویر

انتظار

راز آرامش

راز آرامش

محبوب ترین مطالب

تبلیغات

شادمانه

جوک

عاشقانه ها

عکس های زیبا

مطالب کوتاه و خواندنی

فال و سرگرمی

شادمانه

جوک

عاشقانه ها

عکس های زیبا

مطالب کوتاه و خواندنی

فال و سرگرمی