مادرم

0
379
مادر

فقط ۸ سالم بود، تنم بوی مدرسه میداد، بوی دبستان، بوی لقمه هایی که مادرم در کیفم می گذاشت، آخ که چقدر این بو را یادم هست!

فقط ۸ سالم بود، تا دست راست مادرم را در آغوش نمی گرفتم خوابم نمی برد! عادت بود دیگر! یک عادت عاشقانه!
فقط ۸سالم بود، عاجز بودم از بستن بند های کتونی ام! تلاش هم نمی کردم یاد بگیرم چون می دانستم مادرم هست دیگر، او می بندد، چقدر عاشق این لحظه بودم، وقتی بند کفش هایم را می بست موهایش را بو می کردم، نفس می کشیدم! مگر خوش بو تر از این هم چیزی هست؟
فقط ۸ سالم بود…… ظهر سردی بود، از آن ظهر هایی خورشید با زمین قهر کرده، بدترین ساعات زندگی ام را می گذراندم، آخر صبح بر سر رفتن به مدرسه با مادرم دعوا کردم، سرش داد زدم، تمام روز در مدرسه به این فکر می کردم که چگونه با مادرم آشتی کنم!
رسیدم سر کوچه، شلوغ بود ، صدای پدرم از بین جمعیت به گوشم رسید، مردم جور دیگر نگاهم می کردند، راه باز شد و رفتم جلوتر …. مادرم که روی زمین افتاده بود، پدر که ضجّه میزد، نان های تازه که به خون آغشته شده بود و پیرمردی که روی زمین نشسته بود بر سرش می کوبید و می گفت بدبخت شدم و …. زمزمه های مردم که می گفتند تمام کرد بیچاره و گل های رزی که از دستانم افتاد من ماندم و کیف بدون لقمه ، من ماندم و بند کفش هایی که هر وقت می خواستم ببندم یک ربع گریه می کردم ، من ماندم و بی خوابی ….
امشب بعد از سالها دلم دست راست مادرم را می خواهد.

پاسخی دهید

لطفا دیدگاه خود را بنویسید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.