حال خراب

0
233
حال خراب

حال خراب

عرضم حضورت نازنین حالم خراب است
این چشمهای غمزده هر شب پر آب است

تو شانه باشی یا نباشی من همینم
شب گریه هایم جزئی از این رختخواب است

هر شب به عکست خیره ام به چشمهایی
که مثل دو یاقوت مشکی توی قاب است

با حلقه ی موهای من آن شب چه کردی؟
که بی حضورت دائما در پیچ و تاب است

گفتی که مثل سایه هستی در کنارم
پس کو؟ کجایی؟ گریه هایم بی حساب است

این بار جای نامه شعری می فرستم
هرچند می دانم همیشه بی جواب است

تو اهل ماندن در کنار من نبودی
تقصیر تو نه! بخت من انگار خواب است

بر گردنم جای دو دستت مانده خالی
این گردن آویزی که می بینی طناب است.

پاسخی دهید

لطفا دیدگاه خود را بنویسید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید