انشاا…منم

0
360
بدون تصویر

انشاا…منم

روزی همسر ملا نصرالدین از او پرسید:

فردا چه میکنی؟

گفت:اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم

 و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و

 علوفه جمع میکنم…

همسرش گفت: بگو انشاءالله…

او گفت انشاءالله ندارد فردا یا هوا آفتابی است

یا بارانی. از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند

و او را کتک زدند. ملا نصرالدین نه به مزرعه رسید

و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه باز گردد.

همسرش گفت: کیست؟!!

او جواب داد انشاءا… منم!!

پاسخی دهید

لطفا دیدگاه خود را بنویسید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.