عشق

0
916
عشق

در دوردست غوغایی ست و در چشمان تو چه میگذرد ؟!

اندوه را فراموش کن

عشق در همین حوالی آهسته نشسته است .

باور کن قلبت را ، که آکنده از عِشق و پاکی ست .

و بشکن! افسون سیاهی را بشکن و در شب طلوع کن ، بی پایان !

نگاه کن ! چشمان من غبار می زدایند تا وارث نگاهت بمانند.

تازه باش ، تازه !

و طراوت را و تازگی را از عِشق دریغ نکن !

ومن هم به پاس سخاوت تو و به ظراوت نام عِشق ،

تمام احساسم را به تو هدیه می کنم .

پاسخی دهید

لطفا دیدگاه خود را بنویسید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.